|
My black eyes |
|
چشمان من , چشمان توست , همان چشمان سیاه |
سلام اومدم خدافظي هر چند تازه اين وب داشت جون مي گرفت اما هر اومدني يه رفتني هم داره ! و رفتن من از اين شهر ، از اين كوچه ، از اين خونست .... از كنار كسايي كه خيلي دوسشون دارم و داشتم . خاطره ها زيادن ! اينجا خيلي چيزا بدست آورديم و خيلي چيزا از دست داديم ! اينجا بزرگتر شديم ، فهميديم دنيا يعني چي و آدما يعني .... اينجا بود كه عاشق شديم و در نهايت فارق....! و اينجا فهميديم عشق يعني... هر چه كه بود گذشت ، بد يا كه خوب ... زشت يا زيبا ، كم يا زياد .... به قول يكي «همين خوب است ، همين خوب است » ! تنها يه حلاليت از اونايي كه اذيتشون كرديم . خوب يا كه بد شرمنده ، حلال كنيد . خداحافظ همين حالا ... همين حالا كه من تنهام ... همين حالا ........ تر شدن چشمام !!! يا حق و در ضمن آهنگ پس زمينه اين وب رو تقديم مي كنم به عزيزترين آدم اين حوالي كه هميشه نارنجي ديدمش 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 15:12 توسط نگین |
«هیچ» این بود پاسخ یک عمر زندگی! که می داند واژه «انصاف» در پس کدامین حرف آن نهفته است ؟.....
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 15:9 توسط نگین |
سلام دوستای خوبم اول یه معذرت خواهی به خاطر این همه بی وفایی که کم پیدام و به کسی هم سر نمی زنم . باور کنید به یاد همتون هستم و از همتون هم ممنونم که بهم سر می زنین . تنها یه مدتیه که اصلا حال هیچ چیزی رو ندارم . می گذره مهم نیست . حالا هم اومدم که یه آپی بکنم و برم . راستش این آپم رو توی خواب دیدم ، یعنی این جمله رو توی خواب یه صدایی توی گوشم گفت ، چراش رو نمی دونم !!!!! ولی وقتی بعد بهش فکر کردم دیدم جمله خیلی عمیقیه که توی زندگی همه آدما مثل یه حقیقت بزرگه . البته این نظر منه ، تا نظر شما چی باشه ؟!!!! انسان از جوانی تا پیری خود موجودی است با تجربه سالها توجه به بی توجهی های خود ، افسوس که در پیری نوجوانی بیش نیست !!! ممنونم از همتون یا حق 


نگین 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 16:8 توسط نگین |
تابوت لحظه های در خواب مانده ام مغموم و بی صدا ، تنها به جرم بی کسی بر دوش خاطرات ، از یاد می رود . می خواهد از افلاک بگذرد ، بر خاک بنگرد ، شاید زمین مرده آرامش دهد به او..
می ترسد از سیاهی و این درد بی امان . پی در پی و عمیق فریاد می زند : « تنها بمان زمین ، تنها نفس بکش ، بر مرگ خود بخند!!!» اینک زمان اشک و فغان و ناله نیست ! ای نارفیق پست ! بر من نظاره کن ، بر این عقوبت یک عشق یا هوس !!! با چشم خیس خود ، بر من نظاره کن ... بشنو صدای من ، پی در پی و عمیق فریاد می زند : « تنها بمان زمین ، تنها نفس بکش ، بر مرگ خود بخند! نفرین به تو زمین !! نفرین به تو زمین !!!» 
نگین ![]()
+ نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 19:58 توسط نگین |
صاعقه ای از عشق بر من ترنم دلهره های شیرین قطره اشکی به بهانه انتظار و چشمانی که به یاد توست ...
این است تنها خاطرات روزهای عاشقی !!!![]()
نگین ![]()
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 22:7 توسط نگین |
تا اطلاع ثانوی .... 
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 2:51 توسط نگین |
آخر چگونه به لطف ثانیه ها معتقد شوم ، وقتی کولی زمان پیام آور مرگ تدریجی من است ؟ 
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 12:38 توسط نگین |
و روزی در پس حسرت ها خواهم مرد شاید در همین لحظه نگین ۶/۳/۸۶
+ نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 19:1 توسط نگین |
« گاهی اوقات مجبورم حقیقتی را پس گریه های بی وقفه ام پنهان کنم همین خوب است همین خوب است . » "مهرانفر" 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 16:11 توسط نگین |
تنهایم و پشیمان بسته ام کوله بارم را مردم اما بی اختیار باز محکومم به حماقت هیچ گریزی نیست باید گذشت از جاده های بی قانون باز باید فراموش کرد . یک بار دیگر بار آخر مرور خاطره های عذاب آور و باز چشمهای بارانی ام یادگاری از دیروز پایانی را قاب میگیرم امروز . تردیدی نیست تشویشی نیست . باید باید ها را تازه کرد . و بی اعتنا گذشت از نگاههای رهگذران اینک در دادگاه دیگران باز محومم به اعدام یک وجود . چه گویم که سکوت گویاست و گاه علامت نا رضایتیهایی خاموش . من منتظرم باز اما کفشهای خجالتم در پاست با تنگ بلوری ترک خورده در انتظار روزهای عدل خدا . نگین
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 16:7 توسط نگین |