My black eyes
چشمان من , چشمان توست , همان چشمان سیاه
این شرحی است درباره وبلاگ من ... در و دیوار این کلبه کوچک ، سرد و تهی از وجود تو ، بر سر و سینه ام آوار می شود . هنوز در پی لحظه های در گذرم . هنوز ناباورانه به خویش می نگرم. زرد و چروکیده ، چون سیب ، سیب زرد پاییزی . از شاخه جدا می شوم و سقوط ... تقدیر شوم من و تو ... سایه مر گ بر دیوار ، خبر از روز جدایی داد . دستهامان درون هم بودند ، قلبهامان جدا زهم افتاد . *** خاطراتم مرا با خود برد ، به روزگاری دورتر از امروز . چه علفهای سبز و نرمی داشت ، باغ روزهای دفتر دیروز . *** دست در دست ، چشم در چشم ، هیچ حرفی بین ما نبود . آن زمان سکوت علامت رضایت بود . در نگاهت حرفها می لولید ، حرفهای سپید ، حرفهای سیاه ، در پی هر نگاه ، نگاه . *** در پس پرده اشک چشمانت ، اصرار بر تکرار یک جمله بود :« آه » آخرین حرف نگفته ات خط خورد : « قلبم از چشم تو گشت تباه ...» روزها گذشت و هنوز ، در حسرت پاسخ نابم تو مانده ای : « چشمان من ، چشمان توست ، همان چشمان سیاه !!!» نگین ۹/۵/۸۵ خسته ام !!! از این همه تکرار خسته ام ! از این همه آرزو های پوچ و محال ٫ از این همه تلخی و بی فرجامی ٫ از آینده ٫ از گذشته و از حال خسته ام ! از نشستن زیر درخت سیب و هی غصه خوردن برای نیلوفر و شقایق و مهتاب خسته ام !... از تابش خورشید ٫ از بارش ابر ٫ از خروش دریا و از زندگی خسته ام ! خسته ام و بی قرار !.... و می دانم که این بی قراری را هیچ گریزی نیست. هر جای این عالم خاکی که باشی آفتاب از شرق می روید و در غرب می خشکد . قلب من ـ قلب تو ـ قلب همه مان در گیر حادثه های غریب مانده است . آیا هیچ فرصتی برای قرض محبت نیست؟ جملات کوتاه و ممتد این سیاهه هیچ دردی از دلم دوا نکرد . هنوز به فکر راه فراری برای پروازم ٫ هنوز نای رفتن ٫ آن هم پای پیاده ندارم ٫ هنوز در فکر چاره ام برای نبودن . اما ٫ هیچ گریزی نیست ٫ می دانم !... زیر قانون اجباری بودن را به خدا من امضاء نکرده ام . آیا هیچ گوشی برای شنیدن نیست ؟ من به قاضی این دادگاه معترضم ! چه ناعادلانه رقم زد ٫حکم حبس ابد به جرم خسته شدن . به خدا پای رفتنم شکسته بود ٫ من فقط دو بال از شب پره ی زیر درخت کاج خانه مان به امانت گرفته ام . به آخر راه که می رسیدم پسشان می دادم . به خدا عادلانه نیست !... نمی خواهم بمانم . مگر زور است ؟ اجباری است ؟ برای نفس کشیدن اکسیژن این حوالی ارضایم نمی کند ! هوای اینجا به مزاجم سازگار نیست ! اینجا نمی توانم خط آدمها را بخوانم ! اینجا دلی برای قلب شکسته ام نسوخت .... بگذارید به حال خودم باشم ٫ اینجا و آنجا چه فرق می کند ٫ هر جا که باشم همینم با اندکی کم و بیش های تکراری ! به کسی که بر نمی خورد . بگذارید طعم گس غربت را خودم تجربه کنم . به خدا همین تجربه ها به اندازه پرواز برایم شیرین است . می خواهم نگاهم از این دریچه، از این خانه ، از این شهر فراتر رود . دیده هایم را محدود نکنید ! می خواهم شوری اشک تمام چشمهای ماتم زده را خودم بچشم به یاد کور سوی امیدی که داشتم ! من هنوز به بوی گندم و نان و پونه محتاجم . من هنوز خسته ی آن نگاههای در به درم ! من هنوزتشنه ی یک جرعه آب حلالم ! من هنوز ... می خواهم نفس بکشم ٫ ریه هایم هوس هوای تازه کرده است . می خواهم سیب گاز بزنم ٫ پرتقال بو کنم و بفهمم معنی آب در هاون کوبیدن یعنی چه؟ می خواهم پا برهنه دل به دریا بزنم ، بی هیچ ترسی از قلب زنگار بسته آیینه ! می خواهم چشمهایم را ببندم و صبح با صدای خروس بی محل از رو یای نیمه تمام برخیزم ! و در حسرت بمانم و بمانم... محدودمان نکید . محدودمان نکنید . حکم حبس ابد عادلانه نیست ! منصفانه نیست ! کجاست این قاضی ؟ من ٫ اعتراض دارم !... اعتراض دارم !... اعتراض دارم !..................... نگین ۱۰/ مرداد/۸۵ 



