My black eyes
چشمان من , چشمان توست , همان چشمان سیاه
چه عجولانه کوچ می کنی از دیار من نا خواسته ، غریب و بی پناه . حرفهای خسته روزهای آخر دل خوش کنکهای الکی ، دل ساده من و تمام باور ها . باورهای کودکانه ، باورهای زخمی ، باورهای نحیف . غروب روز چهار شنبه ، یک غروب تکراری اما مهیب ، غروبی که برای همیشه شب شد و شب ماند . مثل چشمهای در به درم . آینه های اثبات بی گناهی ام . عذاب ، زجر ، گریه ، و سکون ، سکون اجباری ، سکوت اجباری . تیر ،تیر شد بر قلب ترک خورده مغرور . داغ اما سرد ، با آرا مشی بی معنی . سلب شده . بغض خفته ممتد ، آدمکهای رهگذر بی وجدان ، قضاوتهای بی منطق رنگارنگ ، و من تنها متهم این درگاه . با هزاران جرم ، هزاران حکم. بی کس و پر گناه ، حیف بی گناه . بی هیچ تلاش برای رفع تهمت نا روا . و راضی به حکم آخر قاضی : « هر روز با یاد تو ، هر لحظه بدون تو ، و ترس از رسیدن چهار شنبه ای دیگر » نگین ۸۵/۶/۳۰ 


