My black eyes
چشمان من , چشمان توست , همان چشمان سیاه
تنهایم و پشیمان بسته ام کوله بارم را مردم اما بی اختیار باز محکومم به حماقت هیچ گریزی نیست باید گذشت از جاده های بی قانون باز باید فراموش کرد . یک بار دیگر بار آخر مرور خاطره های عذاب آور و باز چشمهای بارانی ام یادگاری از دیروز پایانی را قاب میگیرم امروز . تردیدی نیست تشویشی نیست . باید باید ها را تازه کرد . و بی اعتنا گذشت از نگاههای رهگذران اینک در دادگاه دیگران باز محومم به اعدام یک وجود . چه گویم که سکوت گویاست و گاه علامت نا رضایتیهایی خاموش . من منتظرم باز اما کفشهای خجالتم در پاست با تنگ بلوری ترک خورده در انتظار روزهای عدل خدا . نگین


