My black eyes
چشمان من , چشمان توست , همان چشمان سیاه
تابوت لحظه های در خواب مانده ام مغموم و بی صدا ، تنها به جرم بی کسی بر دوش خاطرات ، از یاد می رود . می خواهد از افلاک بگذرد ، بر خاک بنگرد ، شاید زمین مرده آرامش دهد به او.. می ترسد از سنگینی سکوت بعد مرگ ،
می ترسد از سیاهی و این درد بی امان . پی در پی و عمیق فریاد می زند : « تنها بمان زمین ، تنها نفس بکش ، بر مرگ خود بخند!!!» اینک زمان اشک و فغان و ناله نیست ! ای نارفیق پست ! بر من نظاره کن ، بر این عقوبت یک عشق یا هوس !!! با چشم خیس خود ، بر من نظاره کن ... بشنو صدای من ، پی در پی و عمیق فریاد می زند : « تنها بمان زمین ، تنها نفس بکش ، بر مرگ خود بخند! نفرین به تو زمین !! نفرین به تو زمین !!!»
نگین ![]()


